![]() |
![]() |
|
| من درخیالم این فاصله را برمی دارم... |
|
این روزها ازمن سوالاتی می شه که جواب دادنش رو واجب دونستم.
می پرسن عشق من کیه؟ آیالیاقتش راداره که من براش این همه دلتنگ باشم وبنویسم؟چطوراست که اوازحال من اینهمه بی خبراست؟و...و...و... خوب الان می گم...عشق من یه خیاله..یه خیال خوب ودوست داشتنی.یه رویاست یه قصه ست.اواینقدرازمن دوراست واینقدر ازمن فاصله داره که گاهی یادش می ره من هم هستم.اما همیشه میادوبه خیالم سر می کشه. خنده داره می دونم ...گاهی حتی نمی دونم دوسم داره یا نه؟آخه اون خیالیه !!!نمی دونم توقلبش جادارم یا نه؟ هرچند هرازگاهی منوموردلطف قرارمده ویه سری به من میزنه وسراغی ازم می گیره وگاهی هم منت سرم میذاره ومیادتوخوابم که این برام یه دنیاست.وقتی صداشو توخیالم می شنوم قلبم ازجاکنده می شه ووقتی توخواب مهمونه دلم میشه براش می میرم .ازم می پرسن لیاقتش وداره؟آره داره.خیلی بیشترازچیزهایی که من براش می نویسم لیاقتشه. نمی دونم از روزاول که آدم وحوا به زمین پاگذاشتن می دونستند یه روزی یه دیوونه مثل من پیدا می شه که یکی رو این همه بخواهد؟یه دیوونه ای که بااینکه می دونه هیچ وقت نمی توونه اونو بینه هرگز نمی تونه عشقشو لمس کنه دیوونه ای که بدونه هرگز نمی تونه توچشمهای قشنگش نگاه کنه وبی دلهره لذت ببره.دیوونه ای که به پاهاش زنجیر بستن و اونو توقفس زندونی کردند .دیوونه ای که میدونه هرگزنمی تونه لذت بودن باعشقشو بچشه... آره من دیوونه ام .دیوونه ی اینکه ساعت ها بشینم ونگاهش کنم .دیوونه اینکه ساعت هابرام حرف بزنه.دیوونه اینکه دستاشو تودستم بگیرم وبگم تاحالاکجا بودی؟چرااین همه دیراومدی؟دیوونه وقتی هستم که به من بگه دوسم داره.راستی می دونین اون تاحالا به من نگفته دوسم داره؟البته نه اینکه نگفته باشه نه...اما همیشه من ازش پرسیدم دوسم داری؟واون گفته آره. دیوونه وقتی هستم که یه بار بی خبر به من بگه دوسم داره...می فهمین که؟؟؟خوب من دوسش دارم هرجا باشه هرجاباشم .هرشرایطی باشه وهرشرایطی باشم....باهرفاصله ای.... امیدوارم جوابتونو گرفته باشید...ممنونم ازهمه شما که همراه تنهاییهای دلم هستید. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط نادیا |
|
|
چگونه فراموشت کنم چگونه فراموشت کنم تورا که ازخرابه های هرزگی به قصرسپید عشق هدایتم کردی وعاشقی بیقرارویاری باوفابرای خویش ساختی آهوبره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی وبرای اشکهای اوشانه هایت راارزانی داشتی وباصداقت عاشقانه ات دلش را به درد آوردی چگونه فراموشت کنم ،تورا که سالها درخیالم ،سایه ات رامی دیدم وتپش قلبت راحس می کردم وبه جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعا می کردم که خدایا پس کی اورا خواهم یافت چگونه فراموش کنم تورا که همزمان باتولدت درقلبم همه رافراموش کرده ام برایم،برایم تمامی اسم ها بیگانه شده اندو همه خاطرات مرده اند دستم رابه تومی دهم ،قلبم رابه تومی دهم فکرم را به تومی دهم ،بازوانم رابه تومی بخشم ونگاهم ازآن توست وشانه هایم رانپرس دیگربامن غریبه اندوتمام لحظه ها تورامی خواهند وبرای عطرنفس هایت دلتنگی می کنند چگونه فراموشت کنم تورا که قلم سبزم رابه توهدیه کرده ام که حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشد پیشترها ،پیشترهاسبزرانمی شناختم بهتربگویم باسبزرفاقتی نداشتم سبزراباتوشناختم ودلم می خواهدبایادتو سبزبنویسم دستت رابه من بده ،فکرت رابه من بده سرت راروی شانه هایم بگذار وبگذارعطرنفس هایت رامیان هم قسمت کنیم |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط نادیا |
|
|
عشق ومنطق به تویاددادم عاشق شدن را ودلم می خواست که ازتویادبگیرم عاشق بودن را وعاقبت به من آموختی که منطق عشق رانمی شناسد پیشترها ازخدابی خبران می گفتند که عشق منطق نمی شناسد ،لعنت به آنها دستت را ازمن بگیرسرت را ازروی شانه هایم بردار عطرنفس هایت راازمن دریغ کن وبگذارباغم خویش تنها بمانم. فردمنش |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط نادیا |
|
|
سلام ،نمی دونم بگم سلام عشق من یا نه ؟چون نمی دونم هنوزعشق من هستی یا نه؟ به بن بست رسیده بودم .یه بن بست واقعی!!!!!!!! تاریک وخلوت.زندگی خودراپایان یافته می دیدم و عشق رافراموش کرده بودم. خودم رااسیر یه کوچه ی بن بست تنگ وتاریک به نام زندگی می دیدم!!همه ی راه ها وهمه ی درها به رویم بسته بود.به هردری می کوبیدم جوابی نمی شنیدم .چقدروحشت کرده بودم.خودم راتنهای تنها حس می کردم.همه ازدوروبرم گریخته بودند یا من اینجوری حس می کردم!!! انگارمرانمی بینندیاشایدوانمودمی کردندنمی بینند.چشم هایم راهرچه می مالیدم به جزتاریکی نمی دیدم.آنقدرازسرکوچه به ته ی آن وبرعکس دویده بودم که دیگرهیچ رمقی نداشتم.حتی با وجودتکیهدادن به دیوار برایم توانی نمانده بود.خسته بودم وحشت زده.دلم می خواست فریاد کنم اما نمی توانستم .صدایی ازگلویم خارج نمی شد .چقدرترسناک بود.هیچ راه فراری برایم نمانده بود.ناگهان نوری را دیدم ازدور اما به من نزدیک می شد .تورادیدم.توآمدی .وبا آمدنت گرما ونور وامید آمد .درهایکی یکی باز می شدند .بن بست زندگی تبدیل به راهی شدکه باتو می توانستم آن را بی هیچ ترسی بپیمایم تومرازمانی ازآن بن بست رهانیدی که هیچ امیدی به بقا وماندن نداشتم.اما... اما ازتوچه پنهان مدتی است که حس می کنم ازتودورشده ام .نوری که به این کوچه روشنایی می بخشید کم رنگ شده است.حالا من قسمت می دهم که:مرا باردیگردراین بن بست تاریک رهانکن .اعتراف می کنم که قدرت پیمودن این راه رابه تنهایی ندارم.توکه با من هستی مگه نه؟؟ خودت گفتی می مانی تا وقتی که من بخواهم...نکندخودم راگول....؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط نادیا |
|
|
سلام
می دونم دیشب شب سختی داشتی .برمن هم سخت گذشت .شایدسخت ترازتوچون تو می خواستی خودرااثبات کنی ومن بایدخودراانکارمی کردم.حالا می بینی چه کاری سخت ترازتو داشتم؟طعم حقارت را نچشیده بودم که آن راهم چشیدم.چه سخت هم چشیدم هنوز هم طعمش زیردندانم است آوای قلبم که فروریخت به گوش تورسید؟آه چه می گویم تودیگرنبایدبه این آوا گوش دهی .اگرهم به گوشت رسید بایدآن راانکارکنی.چقدراززنده ماندنم متاسفم.ازاینکه هنوزنفس می کشم متنفرم.چرابایدزنده باشم؟به کدامین انگیزه؟خدایا چقدر حالم بداست .چقدرازخودم بدم می آید .کاش نفسم بی نفس تو قطع شود .کاش هستی من بی بودنت نیست شود.ای کاش برای یکبارهم که شده آرزویم همین الان برآورده می شد .همین حالا ...لعنت ونفرین بر من... خداحافظ .اما این خداحافظ نه پایان است .چون هرجا باشم تو با منی .من هرروز به توسلام می دهم.هرروز .اما .... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط نادیا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط نادیا |
|
|
براتون میخام فلش و کلیپ های باحال بزارم اگه خوشتون اومد ادرساشو به دوستانتون هم بدین ۱ـ خیانت مرغ به خروس و روشدن دستش اینجا ۲ـاگه کرم داری رو سر پنگون کلیک کن اینجا ۳ـ وقتی کامپیوتر ارور بده اینجا ۴ـ عکس یه نی نی در حالات و شخصیتهای مختلف اینجا ۵ـ یه بوس عاشقانه برای .....اینجا ۶ـ بازی فلش حرف نداره حتما ببینین باید نقطه ابی از خط زرد بیرون نره تا به مستطیل قرمز برسه اینجا |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط نادیا |
|
|
مي نويسم براي تويي كه به اميد دوباره ديدنت زنده ام پس نازنينم زودتر بيا... امروز نمي دونم از چي بنويسم به دنبال بهونه اي هستم تا باز هم مثل هميشه از تو بنويسم ولي هرچه فكر مي كنم بهونه اي به ذهنم خطور نمي كنه پس بي بهونه مي گم دوست دارم دلم برات تنگ شده كاش سرنوشت كمي دست از لجبازي برمي داشت و من يك بار ديگه مي ديدمت هرچند اگر تمام عمر هم چشمان تو را به نظاره بنشينم براي من كم است ولي لحظه اي ديدن تو مي تونه دلمو تا مدتي آروم كنه مي دانم سرنوشت اين بار قصد مغلوب كردن منو داره ولي فرياد مي زنم كه همه بشنوند اين بار با دفعات قبل فرق داره مي خوام همه بدونند كه من لذت تنهايي رو به تمام لذت هاي بدون تنهايي خود ترجيح مي دم و به قول شاعر :تنهايي گرچه كشنده است واسه من خيلي عزيزه مي خواهم تنهايي ام را تنها با تو قسمت كنم تويي كه خود اين تنهايي رو به من هديه دادي... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط نادیا |
|
|
یه دختر خوب هیچوقت زودتر از اینکه از شیر بگیرنش عاشق نمیشه یه دختر خوب بیشتر از 3 ساعت توی حموم نمیمونه |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط نادیا |
|
|
وقتي که پاييز ميشه ، ماآدمها خوشمون مياد که پا رو برگها بزاريم و صداي خش خش اونا رو بشنويم و لذت ببريم.
برگ يه روز تمام زندگي درخت بوده ! همه عشقش و همه اميدش!درخت همه شيره جونش رو به برگ ميدادتا سبز بمونه و ازش جدا نشه ! آب و بادو خاک و همه و همه به درخت کمک ميکردند و برگ زندگي شاهانه اي داشت. خستگي تو کارش نبود ! چون هر وقت که دلش ميگرفت دستش رو دراز مي کرد و خدا رو تو آسمون لمس ميکرد ! يا هر وقت که خسته تر ميشد ، با غرور از اون بالا به آدمها نگاه مي کرد و به نظرش آدمها چقدر پست و کوچک بودن . همه چيز قشنگ بود تا اينکه پاييز رسيد. درخت از برگ خسته شد و ديگه سبزي برگ براش جذاب و زيبا نبود! برگ پير شده بود و درخت ديگه نميتونست سنگينيش رو تحمل کنه ! اين شد که ديگه شيره جونش اون قوت هميشگي رو نداشت ! چون ديگه با عشق به برگ داده نميشد! برگ اين ررو فهميد ! دلگير شد و افسرده! اما کاري از دستش بر نمييومد ! سعي کرد بارش رو از رو دوش درخت کم کنه ! اما کم کم ديگه درخت برگ رو نديد و چيزي نبود که ديگه به برگ بده ! برگ پژمرد ! افسرد ! خشکيد وافتاد. ما آدمها افتادن برگ رو نشونه زيبايي گرفتيم و اسمش رو گذاشتيم جشن برگ ريزان. زمين پر از برگهايي بود که از اوج به زمين افتاده بودند !درخت ازشون بريده بود ! حتي باد اونا رو به هر طرف مي انداخت ! بارون اونا رو خيس ميرد و آفتاب اونارو مي سوزونه! ديگه هيچ کس اونارو دوست نداشت برگ از اوج به دره افتاده بود و همه راضي بودند ! ما آدما هم راضي هستيم از اينکه پا رو برگها ميزاريم و صداي شکسته شدنشون رو ميشنويم و لذت ميبريم. اما ميدونيد برگ چيکار ميکنه؟؟؟ برگ هنوز عاشق درخته و نميتونه محبتهاي اونو فراموش کنه و زحمتهاي بادو بارون و خورشيد رو ! برگ نميتونه از درخت دل بکنه ! اما ديگه زمستون داره تموم ميشه و وقت جوونه زدن درخته ! وقت اومدن معشوقه هاي تازه درخت. اينه که برگ مي پوسه و مي پوسه و مي پوسه و ميشه قوت خاک ! ميشه کود ! ميشه غذاي درخت ! ميشه شيره اي که تو وجود درخته و حالا بايد تو رگهاي معشوقه هاي جوونش بره . برگ مي پوسه و خودش رو به پاي درخت ميريزه تا درخت راضي بشه و زندگي خوبي رو با معشوقه هاي جديدش داشته باشه! تو که وقت پاييز از کوچه هاي خلوت پر از برگ مي گذري ، بشنو: درخت از برگ خسته شده ، اومدن پاييز بهونس.......... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط نادیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من غريبه ديروز . . . آشناي امروز . . . و فراموش شده فردايم ، پس در آشنايي امروز
مي نويسم . . . تا در فرداي تلخ جدايي به ياد آوري مرا.. |
| پیوندهای روزانه |
|
خوشتیپ میخواین اینجاست ارتباطات و فناوری اطلاعات هک ماهواره وکلی عکس(سپهر) شت کوه!طنز نوشت های وبلاگ پریسا خانوم آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
عکسهای توپ عکسهای توپ |
| نویسندگان |
|
نادیا نادیا |
| پیوندها |
|
ماهواره , کامپیوتر , شبکه , دوست یابی , طنز , خبر داغ (اقا نیما) آوای عشق |
|
RSS
|